|
بیا و بتاب !
نه... من مرگ آن همه شوریدگی را باور نمی کنم ...! و مرگ آن روزهای خوب... آن اشک ها... بیا ! بیا و دوباره به عزای غرور بنشانم...! آواره ام و آغوشت سقف آرزوهایم... هرگز کسی آیا این چنین روزها به خون نشسته است؟؟؟! هرگز کسی آیا این چنین آواره گشته است؟؟؟؟؟؟؟!!!!! - سایه
پ.ن ۱: حتما به پیوندهای روزانه سر بزنید!! پ.ن ۲: کی اشکاتو پاک می کنه ؟ شبا که غصه داری ؟ دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری....؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 2:50 توسط سایه
|
سفر...
سفر هم مرا رها نكرد ...از اين باتلاق خاطره هاي تلخ و شيرين... دست و پا مي زنم... ببين و بخند ! باورم نمي شود... اين روزها هميشه خوابم...گاهي،لحظه اي،باري،مي آيي و بوسيدن دست هايت كابوس هاي بيهودگي ام را رنگ مي بخشد... ناي و نوايي نيست براي نوشتن ... خواب... خواب... چقدر خوابيدن خوب است... - سايه
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 18:31 توسط سایه
این روزها
پر از هوای مردنم و پر از یاس نیامدنت... نمی خواهی برگردی؟؟؟؟؟ روزها و روزها گریه دارم... شانه هایت ... منتظری چه اتفاقی بیفتد؟؟ اینکه به جای اشک خون ببارم؟؟ هرگز این حوالی را دیده ای؟ اینهمه التماس و شب گریه کافی نیست؟ این روزها پر از نیاز بوسیدن دست های توام... نمی خواهی برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - سایه
+
نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 17:3 توسط سایه
|
ای یادگار از تو غرور زخمی ام ! ای فارغ ازمن ! فارغ از یادت نیم! بر من رقیبم را پسندیدی ولی ... شادم که می دانی و می دانم کیم... شادم که غوغایی ندارم در سینه سودایی ندارم... آیینه ام خو کرده با شب چشمی به فردایی ندارم...
+
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 13:33 توسط سایه
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...