|
رفتنش را دیدم ! به غبار آلودگی مرگ بود... با اشک نشستنم، از گریه گسستنم، در خود شکستنم، هرگز حدیث تازه ای نبود...اما این بار انگار آسمان نیز رنگ هجرت داشت... نه ! نه ! ....فجایع هرگز روی کاغذ آرام نخواهند گرفت... روزهای غرق اشک و خون و بی تابی توصیفی نخواهند داشت... سکوت می کنم !! شاید صدای سکوتم دلت را لرزاند...! -سایه
+
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:26 توسط سایه
|
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...