![]() |
![]() |
|
|
می دانم ! حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری، آن همه صبوری، من دیدم از همان سر صبح آسوده،هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید...! پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی دانستم! ای دردت به جان بی قرار پرگریه ام ! پس اینهمه ماه و سال ساکت من کجا بودی؟؟؟؟؟!!! حالا که آمدی ،حرف ما بسیار ،وقت ما اندک،آسمان هم که بارانی ست... به خدا حرف رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست، سر به سرم می گذاری،هان؟؟؟؟؟؟!!!! دارد باران می آید...! مگر می شود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟؟؟؟؟؟ تو که تا ساعت این صحبت نا تمام،تمامم نمی کنی،هان؟؟؟ باشد! گریه نمی کنم! گاهی اوقات هر کسی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد... چه عیبی دارد؟! اصلا چه فرقی دارد؟؟؟ هنوز باران می آید...باران می آید.. هنوز هم می دانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...
-سیدصالحی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 12:10 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من عروسك كدوم بازي وحشت؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟ كه مثل تولد فاجعه سردم... كه مثل حادثه آرامش ندارم... ××× ای کاش جای آرمیدن بودی ! یا این ره دور را رسیدن بودی ... |
| پیوندهای روزانه |
|
جريان احمدي نژاد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|