|
آنزمان که سوخته جان
خنکای مرهمی شدی بر زخم دلی به یقین قهرمان قله ی عشقی...
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 2:51 توسط سایه
|
در آن شبی که برای همیشه می رفتی در آن شب پیوند طنین خنده ی من سقف خانه را برداشت... کدام ترس تو را این چنین عجولانه به دام بسته ی تسلیم تن فروغلتاند ؟؟؟؟؟!!! و خنده ها نه مقطع که آبشاری بود... و خنده ؟؟؟؟؟؟!!!!! نه! قهقاه گریه واری بود ، که چشم های مرا بر زلال اشک نشاند... - حمید مصدق
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 2:5 توسط سایه
|
تو از این گونه نباید باشی . و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا، از خودت می رانی . من تو را مثل خدایان اساطیری دور ، در خودم ساخته ام . و غرورم را در یک شب بارانی و سرد ، زیر پاهای تو انداخته ام. من به تو باخته ام !!!! … تو از این گونه نباید باشی...
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 2:3 توسط سایه
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...