|
درد های من ، گرچه مثل درد مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است...! مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند... ...من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم، درد می کند... انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است... - قیصر امین پور
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:38 توسط سایه
|
روزی در زندگی خود سیر می کردم خیال تو را در میان بازوانم گرفتم احساس کردم این عشق برای من خیلی بزرگ است.... و آن را نثار تو کردم...! از آن زمان با آن هرچه می خواهی ، می کنی چیز دیگری درباره ی برخوردمان نمی دانم... -کریستین بوبن
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 0:37 توسط سایه
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 18:50 توسط سایه
دیده بر هم نزنم، دل نگران است هنوز سر به دیوار زنم ، چنگ به در می سایم عمر من در پی نازش گذران است هنوز "هموار تویی،هرچه تو گویی وتو خواهی" بارها گفتم و چون بی خبران است هنوز عهدی اندر دلمان بود شکستی اما... دل بی نوای من، بر سر آن است هنوز یار من بار سفر بست و ازین شهر برفت دل ز ناباوری اش ، جامه دران است هنوز... - سایه
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 18:27 توسط سایه
|
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...