|
در اوج تنهایی خویش چون اشک جاری می شوم فارغ ز درد هجر تو، وین زخم کاری می شوم من از عدم می آیم و هستی ولی همرنگ توست ویران تر از ویرانه ها ، من از تو عاری می شوم پایان قصه می رسد، آرام اما با شکوه ، از غصه ی این قصه من ، از جنس زاری می شوم... - سایه
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 17:7 توسط سایه
|
بهترين لحظه هاست، لحظه اي كه مي رسي ز راه از پس كدورتي كه داشتي راستي! چه جانفزاست آنزمان كه مي نهي قدم به ره به عزم آشتي... - حمید مصدق
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 16:52 توسط سایه
تا تن خسته ی این کاغد من جان دارد با تو از فاصله ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد... - ناشناس!
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 2:44 توسط سایه
هرگز ، اینچنین دردمند نبوده ام... هرگز ، اینچنین همه ی فصل هایم زمستان نبوده اند... هرگز ، اینچنین محتاج گرمای آغوشی نبوده ام... سردم است! آغوش باز کن... - سایه
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 2:41 توسط سایه
|
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...