|
روسریِ تو را در باد ، در راهی که آمدیم به روزها دادیم و جا نهادیم در کنجِ دنجِ دل! بی آنکه به کسی فخر بفروشم یا از کسی چیزی بخواهم یا پرِکاهی افزون بر زیاده کنم حال دلم را می گویم: من دل سپرده ی عشقم...گروگان محض...! بِکش...بُکش... به خاکم بیانداز! پَستم کن...بالایم بیفراز...هرچه کنی ناجور نیست که کمند در دست توست، رفیق! با من مدارا کن که زخمی عمیق از عشق برسینه دارم... نامهربانی ها و غیظ ها و کینه ها را هم در مدار عشق دوست دارم... من... من توسَنی عنان گسیخته ، رها در دشت ، بریده از هر بند و گریزان از هر کمند هستم... دریغ مکن! شتاب کن که مجال اندک است...! با نگاهی، با کلامی ، با حرفی... تورا به خدا چیزی بگو...! من نامردم اگر از راه عشق برگردم... - پرویز پرستویی
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 16:55 توسط سایه
|
اي كاش بر جاي زخم، زخم زبان هاي بي شمار بر آن قلب پاكزاد دستي به مهر مرهمي از عشق مي نهاد...! -حمید مصدق
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 0:34 توسط سایه
|
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...