پر از هوای مردنم
و پر از یاس نیامدنت...
نمی خواهی برگردی؟؟؟؟؟
روزها و روزها گریه دارم...
شانه هایت ...
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟؟
اینکه به جای اشک خون ببارم؟؟
هرگز این حوالی را دیده ای؟
اینهمه التماس و شب گریه کافی نیست؟
این روزها پر از نیاز بوسیدن دست های توام...
نمی خواهی برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- سایه
ای یادگار از تو غرور زخمی ام !
ای فارغ ازمن ! فارغ از یادت نیم!
بر من رقیبم را پسندیدی ولی ...
شادم که می دانی و می دانم کیم...
شادم که غوغایی ندارم
در سینه سودایی ندارم...
آیینه ام خو کرده با شب
چشمی به فردایی ندارم...
" ابی عزیز ! تولدت مبارک
"
خندید و خیل خوف
در خلوت شبانه ی من موج می گرفت.
با هق هق گریستن من
دیدم
"طنین خنده ی او اوج می گرفت..."
برمی گشتم اگه اینجا خودمو جا نمی ذاشتم...
چه بی رحمانه زیبایی...
داده فلک سزای من، تا چه بود سزای تو؟؟؟
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی...
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی...
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی...
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن...
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر...
ببین!
چگونه در حادثه ی عشق
ایستاده می سوزم....
رفتنش را دیدم ! به غبار آلودگی مرگ بود...
با اشک نشستنم،
از گریه گسستنم،
در خود شکستنم،
هرگز حدیث تازه ای نبود...اما این بار انگار آسمان نیز رنگ هجرت داشت...
نه ! نه ! ....فجایع هرگز روی کاغذ آرام نخواهند گرفت...
روزهای غرق اشک و خون و بی تابی توصیفی نخواهند داشت...
سکوت می کنم !! شاید صدای سکوتم دلت را لرزاند...!
-سایه


